تبليغاتX
مشـــــــــــــــق پــــــــــــرواز

mashgheparvaz-hamid

ღღ حمیــــــد ღღ

mashgheparvaz-hamid

http://mashgheparvaz-hamid.blogfa.com

مشـــــــــــــــق پــــــــــــرواز

مشـــــــــــــــق پــــــــــــرواز

مشـــــــــــــــق پــــــــــــرواز

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رَهروی منزل عشقیم و ز سَر حد عَدَم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

ஜღஜღஜღஜღஜღஜღஜღ

فرمان او بی تردید این است که وقتی بخواهد چیزی را بوجود آورد
به او می گوید «موجود باش» و همان دم موجود می شود
یس 82
ஜღஜღஜღஜღஜღஜღஜღ

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتنه
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟

یــــه جــــــــــا بـــــــــــرای حــــــــــــــــرف زدن

مشـــــــــــــــق پــــــــــــرواز

مشـــــــــــــــق پــــــــــــرواز
یــــه جــــــــــا بـــــــــــرای حــــــــــــــــرف زدن
زمزمه‌های عید

 

 

و زمزمه کردیم ...

یا مقلب القلوب والابصار؛


زنگار قلبم را بزدا و نور رحمت و هدایتت را ارزانیم بدار.

یا مدبر اللیل و النهار؛


شب روز زندگیم را در مسیر حق و حقیقت و عدل و انصاف قرار بده.

یا محول الحول و الاحوال؛


دگرگونم کن، که بدی‌هایم را به خوبی تبدیل کنم و اگر خوبی‌هایی دارم، افزون شود.

حول حالنا الی احسن الحال؛


و این سال جدید را به ز سال قبل و این روز و این لحظه‌ام را، بهتر از روز و لحظه‌ای که می‌گذرد قرار ده.
 

 

 

شبنمی آهسته از چشمان برگ

 

می چکد بر دامن رنگین خاک

 

گل می افشاند به چشم آفتاب

 

نازخندی خوابناک

 

ناگهان از جای می خیزد نسیم

 

شاد می رقصد میان خاکسار

 

گفتگویی نرم می لغزد به گوش

 

    “هان بهار…

            آری بهار…”

 

            

 

همه دست افشان غزل نوروز را آغاز کرده ايم تا بهاري دل انگيز را در پايان زمستاني سرد بنشانيم.

بهاري ديگر رسید و سال نو شد و در مقدم بهار گل هاي سرخ  مي شکوفند و باد عطر بهار نارنج را  بر دلهای اهورائي ما مي گستراند.

 

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/03ساعت 20:45 توسط ღღ حمیــــــد ღღ |
ماه محرم

 

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.

سلام بر حسین (ع)

 

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هايش بوي خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم مي کند حنجربه حنجر

دل من فداي دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست اباالفضل

ربود از همه ساقيان گوي سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل

غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حيدر به من شور جنون داد

حسين آمد به زخم دل نمک ريخت

مرا با شور عاشورا در آميخت

مرا سوداي زينب در به در کرد

نصيبم جرعه اي خون جگر کرد

ز فرط تشنگي بي تاب گشتم

عطش ديدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گويم ز مَشک تيرخورده

ز دست ساقي شمشير خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقي

دو عالم پر شد از بوي اقاقي

مشامم پر شد از داغ شهيدان

که مي گردم بيابان در بيابان

 

يا ابو فاضل(ع)

اي خداوند ادب، بنده ي عشق

کشته مهر و وفا، زنده عشق

ادب و عشق و وفا، مرهونت

همت و جود و سخا، مديونت

شرف و غيرت و مهر و احساس

جاوداني زتو باشد- عباس (ع) 

پيش سرو قدت، از خجلت خويش

سرو افراخته قد- سر در پيش

نخل جودي تو و- احسان، ثمرت 

صد چو حاتم- چو گدايان به درت

پسر شير دل شير خداي

شاه بيت غزل عشق و وفاي

سرمه ي چشم ملک، خاک رهت 

مشتري، مهر- به چهر چو مهت 

بسکه ماه رخ تو دل مي برد

دل زديوانه و عاقل مي برد 

عاشقان ريزه خور خوان تواند

جمله طفلان دبستان تواند

عقل- مبهوت وفاداري تست

عشق، حيران فداکاري تست

مشعل عشق، تو افروخته اي

شمع را سوختن آموخته اي

جز تو اي باخته سر در ره عشق

کيست؟ استاد به دانشگه عشق

گر چه خود مايه فخر بشرست

علي از چون تو پسر مفتخر ست

فاطمه، کش ز خدا باد سلام

در صف حشر چو بگذارد گام

همرهش- دست تو را مي آرد

تا که بار گنهان بردارد

اي دل خلق خدا پا بستت

بوسه زن، دست خدا بر دستت

ما همه دست به دامان توايم

ميزبان غم و مهمان توايم

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/18ساعت 2:16 توسط ღღ حمیــــــد ღღ |
آدمي را آدميت لازم است


آدمي در گذر از مزرعه اي

روبرو گشت با يک آدمک

خنده کردش ناگهان برشکل او

بر کلاه و بر دماغ و چشم او

گفت اي بيچاره اين هم زندگيست

بر توو امثال تو بايد گريست

خوش به حال آدمان و مردمان

نيستند جزءِ شما بيچارگان

آدمک قفل دهان را باز کرد

جمله را با خنده ايي آغاز کرد

گفت اي آدم نما خاموش باش

با تو دارم حرف هايي گوش باش

از چه مي خندي من آدم نما

بر دروغم يا دورويي يا ريا

شکل من را تو چنين آراستي

نقش دادي آنچنان که خواستي

ورنه بودم شاخه اي اندر درخت

شاخه اي سرسبزبا يک جان سخت

بلبلان بودند مرا همراه و يار

دوستاني نيک بودند در جوار

حال هستم تکه چوبي بي کلک

تکه چوبي تحت نام آدمک

کو بلبل، مار هم ترسد زمن

چون لباس آدمي دارم به تن

آدمي را آدميت لازم است

ور نه جان در کالبد دارد حمار.

 

"يوسف مهدوي نسب"

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت 6:15 توسط ღღ حمیــــــد ღღ |
جـــــــــاودان
 

 

ای زنـدگی بر او سخت مگیر

 

ای رنجها از او دوری کنید

 

ای موج زندگی بر او سخت مکوب

 

و ای قلب

 

همیشه برایش پاک بمان

 

تا پیوندمان جاودان

 

بمــــــاند

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/13ساعت 13:42 توسط ღღ حمیــــــد ღღ |
آنقدر شاعرم امشب كه فقط

 

 

آنقدر شاعرم امشب كه فقط ،

 

سايه مهر تو را كم دارم

 

با تو هستم :

 

اي سراپا همه احساس !

 

خون تو در رگ من جاريست ،

 

جنس ما جنس بلد بودن كانون گل است

 

نازنين !

 

* زندگي جاي هدر دادن فرصتها نيست *

 

ما مطهر شده ايم ،

 

پيش رو راه رسيدن به خداست

 

 

مهربان !

 

اين تو هستي كه عبارات مرا ميفهمي

 

جمله هايم بعد پالايش تو ،

 

راهي گفته شدن ميگردند

 

سايه مهر تو را من به شبم چسباندم

 

خانه طوسي آرامش من دعوت از" نام تو" را مي خواهد

 

 

مهربان !

 

سبد معذرتم را بپذير؛

 

كودكي هستم شوخ !

 

خانه ام در ته بن بست فراموشي يك زوج قديمي مانده

 

خانه دل اما ، جاي بكريست هنوز ،

 

 پر سبزينه و ريحان و غزل ،

 

 پر تكرار گياهان نمو ،

 

 پر ابيات ملون شده در خمره عشق ،

 

 پر انوار خدا

 

داخل خانه دل ؛

 

جاي جمعيت هر جايي نيست !

 

كل دارايي من تازگي دلكده است

 

من به دل راز رسيدن دارم ،

 

طرح تكرار هم آوازي ساران سرود ،

 

پاسخ كل سؤالات بشر ،

 

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

 

خوب مي فهمم اگر در باران ،

 

چتر خود را به كسي بخشيدم ؛

 

توشه رفتنم از لطف خدا آكنده ست !

 

خوب مي دانم اگر جاي تو پيشم خاليست ؛

 

حكمتي در كار است

 

 

مهربان !

 

سبد معذرتم را بپذير

 

كار كودك اين است ؛ 

 

       ابتدا حرف زند ، به تأمل بنشيند سپس  

   

 

آنقد ر شاعرم امشب كه فقط :

 

بيستون كم دارم ،

 

تيشه عاقبتم را بدهيد

 

آنقدر ساده سخن مي گويم ؛

 

كه اگر يكنفر از كوچه دل در گذرد ،

 

دل و دلداده با هم بيند

 

 

مهربان !

 

ساعت الان دقيقا خواب است

 

* و من پهنه كاغذ بيدار * 

 

روي تو در نظرم نقش نخست،

 

و خدا شاهد ديوانگي بنده بازيگوشش

 

و خود او ميداند ؛

 

كه دلم آنقدر آغشته به توست ؛

 

‌‌‍كه اگر از صف فردوس برين ،

 

" طيفي اندازه صد نور ميسر سازد

 

من به آن طيف نبخشم ، دانه اي از مويت "

 

 

مهربان !

 

بازهم ،

 

سبد معذرتم را بپذير

 

آنقدر شاعرم از تو كه نميدانم كي ،

 

واژه ات راهي شعرم شده است

 

لحظه اي گوش كن ،

 

يك مؤذن مست است !

 

آنقدر خوب اذان مي گويد ، گويي او عكس خدا را ديده

 

خوش به حالش اما؛

 

طرح زيباي خدا را گاهي ؛

 

ميتوان در پس سيماي عزيزي جوئيد

 

 

مهربان !

 

دير زمانيست كه من اين مسئله را فهميده ام ،

 

 

مهربان !

 

آنقدر شاعرم امشب كه زمين ،

 

در پي زمزمه ام مست شده ست

 

سر به بالين مدارينه كرات نهاده ست و باز

 

گوشهايش به واژه ام آويزانند

 

آنقدر شاعرم امشب كه دلم ؛

 

از پس سينه برون آمده باز 

 

   او نگاهش به من است     

 

من نگاهم به قدم رنجه تو

 

آنقدر شاعرم امشب كه فقط ،

 

روح  روحاني تو حال مرا ميفهمد

 

 

   مهربان ! 

 

       عاشقي ؛ بارش احساس به روي ذهن است   

 

       عاشقي ؛ لمس خدا با چشم است

 

       عاشقي ؛ مظهر نو بودن دل ، در حيات ازلي ست

 

و من امشب از عشق ، به خود مي پيچم

 

بعد از امشب شايد ،

 

نقش اعجاز تو را طرح زنم

 

 

مهربان !

 

پوشش درد من آرامش توست ،

 

سطح بالين تو اندازه توست ،

 

بر تنت راحت باش

 

به ره خواب برو ،

 

آسمان را بنورد ،

 

قطعه منتظم ثانيه ها را بنواز ،

 

شعر پر مايه بگو ،

 

ساز بزن........

 

 

مهربان !

 

تركه فرضي تنبيه من آماده نشد؟

 

يا مرا چوب تأدب بنواز ،

 

يا بيا و سبد معذرتم را بپذير

 

 

مهربان !

 

لذت صبح مجدد اينجاست ،

 

ميروم تا با آب ؛ غسل آزاده شدن باب كنم

 

ديگر آن جمله سهراب مرا حسرت نيست ؛

 

" كعبه ام مثل نسيم ،

 

ميرود باغ به باغ ،

 

ميرود شهر به شهر "

 

ثروتي بيش به من داده خدا.....

 

 

مهربان !

 

از سر كودكي من بگذر ،

 

بايد آرام به سجاده تعظيم روم ؛

 

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است

 

" به خدا مي دهمت عاريه وار...،

 

آري ! عاشق شده بودم اينبار ... "

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 6:30 توسط ღღ حمیــــــد ღღ |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا