آنقدر شاعرم امشب كه فقط ،
سايه مهر تو را كم دارم
با تو هستم :
اي سراپا همه احساس !
خون تو در رگ من جاريست ،
جنس ما جنس بلد بودن كانون گل است
نازنين !
* زندگي جاي هدر دادن فرصتها نيست *
ما مطهر شده ايم ،
پيش رو راه رسيدن به خداست
مهربان !
اين تو هستي كه عبارات مرا ميفهمي
جمله هايم بعد پالايش تو ،
راهي گفته شدن ميگردند
سايه مهر تو را من به شبم چسباندم
خانه طوسي آرامش من دعوت از" نام تو" را مي خواهد
مهربان !
سبد معذرتم را بپذير؛
كودكي هستم شوخ !
خانه ام در ته بن بست فراموشي يك زوج قديمي مانده
خانه دل اما ، جاي بكريست هنوز ،
پر سبزينه و ريحان و غزل ،
پر تكرار گياهان نمو ،
پر ابيات ملون شده در خمره عشق ،
پر انوار خدا
داخل خانه دل ؛
جاي جمعيت هر جايي نيست !
كل دارايي من تازگي دلكده است
من به دل راز رسيدن دارم ،
طرح تكرار هم آوازي ساران سرود ،
پاسخ كل سؤالات بشر ،
من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،
خوب مي فهمم اگر در باران ،
چتر خود را به كسي بخشيدم ؛
توشه رفتنم از لطف خدا آكنده ست !
خوب مي دانم اگر جاي تو پيشم خاليست ؛
حكمتي در كار است
مهربان !
سبد معذرتم را بپذير
كار كودك اين است ؛
ابتدا حرف زند ، به تأمل بنشيند سپس
آنقد ر شاعرم امشب كه فقط :
بيستون كم دارم ،
تيشه عاقبتم را بدهيد
آنقدر ساده سخن مي گويم ؛
كه اگر يكنفر از كوچه دل در گذرد ،
دل و دلداده با هم بيند
مهربان !
ساعت الان دقيقا خواب است
* و من پهنه كاغذ بيدار *
روي تو در نظرم نقش نخست،
و خدا شاهد ديوانگي بنده بازيگوشش
و خود او ميداند ؛
كه دلم آنقدر آغشته به توست ؛
كه اگر از صف فردوس برين ،
" طيفي اندازه صد نور ميسر سازد
من به آن طيف نبخشم ، دانه اي از مويت "
مهربان !
بازهم ،
سبد معذرتم را بپذير
آنقدر شاعرم از تو كه نميدانم كي ،
واژه ات راهي شعرم شده است
لحظه اي گوش كن ،
يك مؤذن مست است !
آنقدر خوب اذان مي گويد ، گويي او عكس خدا را ديده
خوش به حالش اما؛
طرح زيباي خدا را گاهي ؛
ميتوان در پس سيماي عزيزي جوئيد
مهربان !
دير زمانيست كه من اين مسئله را فهميده ام ،
مهربان !
آنقدر شاعرم امشب كه زمين ،
در پي زمزمه ام مست شده ست
سر به بالين مدارينه كرات نهاده ست و باز
گوشهايش به واژه ام آويزانند
آنقدر شاعرم امشب كه دلم ؛
از پس سينه برون آمده باز
او نگاهش به من است
من نگاهم به قدم رنجه تو
آنقدر شاعرم امشب كه فقط ،
روح روحاني تو حال مرا ميفهمد
مهربان !
عاشقي ؛ بارش احساس به روي ذهن است
عاشقي ؛ لمس خدا با چشم است
عاشقي ؛ مظهر نو بودن دل ، در حيات ازلي ست
و من امشب از عشق ، به خود مي پيچم
بعد از امشب شايد ،
نقش اعجاز تو را طرح زنم
مهربان !
پوشش درد من آرامش توست ،
سطح بالين تو اندازه توست ،
بر تنت راحت باش
به ره خواب برو ،
آسمان را بنورد ،
قطعه منتظم ثانيه ها را بنواز ،
شعر پر مايه بگو ،
ساز بزن........
مهربان !
تركه فرضي تنبيه من آماده نشد؟
يا مرا چوب تأدب بنواز ،
يا بيا و سبد معذرتم را بپذير
مهربان !
لذت صبح مجدد اينجاست ،
ميروم تا با آب ؛ غسل آزاده شدن باب كنم
ديگر آن جمله سهراب مرا حسرت نيست ؛
" كعبه ام مثل نسيم ،
ميرود باغ به باغ ،
ميرود شهر به شهر "
ثروتي بيش به من داده خدا.....
مهربان !
از سر كودكي من بگذر ،
بايد آرام به سجاده تعظيم روم ؛
شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است
" به خدا مي دهمت عاريه وار...،
آري ! عاشق شده بودم اينبار ... "
